اضطراب
این چند وقت زندگی منو با لیگ دیگهای از تجربه ی احساس اضطراب روبرو کرد. توانایی برنامه ریزی کردن، به آینده نگاه کردن رو از دست دادم. فقط میتونم جلوی پامو ببینم و یک دونه قدم نیمچه مورچهای بعدی رو.
الان داشتم میگفتم خب الان یک تیره. چه کنم تا پنج تیر؟! میخواستم برنامه ریزیم رو از روزانه به پنج روزه تغییر بدم. یهو دیدم قلبم تند تند داره میزنه.چرا؟ چون ذهنم رفت پیش تلخ ترین احتمالات:(
بیخیال ترین و ریلکس ترین آدم دنیا که منم اینجوری شدم که دلم میخواد برم مُشت مُشت پوکساید قورت بدم، بقیه در چه حالیاند یعنی؟
الان که اوضاع کشور یه کوچولو فقط یه کوچولو باثبات در شده و ماها هم پوست مون کلفتتر، و اینترنت این نعمت گوارای شیرین که به جهان اول وصل مون میکنه، قطع نیست و خلاصه اوضاع محیط، بهتره، دلم نمیخواست زندگی شخصی م اینقدر پر استرس بشه:(
اونم استرس اینجوری. استرس و غصهی همزمان.